محمد مفيد مستوفى بافقى

229

جامع مفيدى ( فارسى )

[ 185 الف ] ذكر انتقال عاليحضرت مرحمت و غفران پناهى زبدة الاعاظم و الاعالى دستور الوزرائى آقائى كمالا للمرحمة و الرضوان الله قلى بيكا وزير يزد از سراى فانى به عالم جاودانى از ضماير فضايل مآثر ناظمان مناظم سخن‌دانى نير عالم‌افروز اين معانى طالع است كه جناب جلال سبحانى اشرف طبقات انسانى را به شرف « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ » مشرف گردانيده و به تشريف خطاب « يابن آدم خلقت العالم لاجلك و خلقتك لاجلى » فرق مباهات ايشان را به اوج سماوات رسانيده پس نتواند بود كه دار قرار و فضاى اقتدار آن نوع گرامى غير اين مرحلهء بىاعتبار و سراى ناپايدار جايى نباشد ، بيت دنيا به نزد اهل خرد بس محقر است * با آفتاب قدر تو از ذره كمتر است بلكه علوشان و رفعت مكان طايفه‌اى كه خلعت افتخارشان بطراز « وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا » مطرز باشد آنست كه بيش از چند سال درين منزل پرملال نيايند و چون نداى [ 186 الف ] « يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ » شنوند بىشايبهء اهمال به رياض دلگشاى خلد برين انتقال نمايند و به قدم همت ازين محنت‌سرا به دار بقا خرامند و به ديدهء بصيرت نظارهء عالم ملكوت نمايند ، بيت : برين سراى فنا دل منه كه جاى دگر * براى مسكن تو بركشيده‌اند قصور پس قاطبهء علماى عالم را معلوم و طايفهء فضلاى بنى آدم را مفهوم گرديد كه حكمت شاملهء « حى قديم » و قدرت كاملهء پادشاه واجب التعظيم جل شأنه و عم سلطانه پيوسته مقتضى آنست كه سر هرسرورى كه در تحتگاه « إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ » بافسر پرزيور « تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ » آراسته گردد عاقبت دست اميد از تمشيت امور ملكى دنيوى بازداشته به مقام « حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ » انتقال نمايد و سنت سنيهء حق عز و علا همواره برين منوال جريان يافته كه هرذوى الاحتشامى كه در دار الملك ربع مسكون و بساط بسيط بوقلمون [ 186 ب ] سر افتخار برافرازد آخر الامر از تنگناى هياكل جسمانى ملول و متنفر گشته به ساحت وسعت آثار « جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا